عاشقا خیز کامد بهاران...

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

                                          
نرم نرمک می رسد اینک بهار 
                                       
خوش به حال روزگار

 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب

 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از آن می که می­باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

با سلام

فرا رسیدن سال نو رو به همه ایرانیان ، به ویژه به دوستان گرامی: باد صبا، رویای فراموش شده ، رفت که رفت ، این پایان قصه نیست و مامیترا، شاد باش عرض میکنم.

در سال جدید شادکامی همه انسان های روی کره خاکی رو از درگاه خداوند بلند مرتبه خواستارم.

با آرزوی بهروزی - وحید

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

سلام خدمت دوستان کم تعداد ! اما عزیز و صمیمی

با عرض پوزش بابت این مدتی که خیلی کم تر پای اینترنت و وبلاگ هستم و با سپاس لطف همه دوستانی که تو این مدت سر زدن و کامنت گذاشتن.

راستش چند وقتی رمقی واسه نوشتن برام نمونده.

اوضاع اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی کشورمون به قدری وخیم شده که حتی شنیدن اخبارشم آدمو نا امید و بی انرژی میکنه.

این روزا هم که خبر قتل یکی از وبلاگ نویسای سیاسی زیر شکنجه گلادیاتورای پارکوی ! حسابی همه رو ریخته به هم .

تنها کاری که جایی واسش نمیمونه نوشتن شعر و عاشقانه و پست گذاشتن تو وبلاگه، به قول استاد ابتهاج :

درین زمانه که درمانده هر کسی

 

از بهر نان شب،

 

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.

.

.

.

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.

 

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.

 

هنگامه رهایی لبها و دستهاست

 

عصیان زندگی است.

 

به امید روز هایی بهتر برای همه انسان ها و برای ایران سرفرازمان.

عنوان ندارد!

 

تا دل به عشقت داده ام

                     در بحر غم افتاده ام

                                       چون در نماز استـاده ام

                                                            گویی به محراب اندری !

 

** و برگها می دانند تاراج خزان که میرسد باید مرد

عاشقانه می رقصند و می میرند

 

حکایت از چه کنم؟

 

حکایت از چه کنم؟

شکایت از که کنم؟

که خود به دست خود آتش بر دلِ خون شده ی نگران زده ام !

 

صدف خالی !

 

 

بسترم
 صدف خالی یک تنهایی ست
و تو چون مروارید
 گردن آویز کسان دگری

ه.الف سایه

آآآآه!

 

چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش!

می تپد دل در برم می سوزدم جان چون کنم؟

 

چون کنم؟؟؟

سحر با من در آمیزد که برخیز ...

گاهی نداشته های انگشت شمارمان دیواری میشود مقابل چشمانمان تا نبینیم داشته های بیشمارمان را ، تا فراموش کنیم چند روزی بیش در این دنیا نیستیم.

همین آسمان آبی ، نسیمی که صبح قبل از طلوع آفتاب زمین و زمینیان را مینوازد، چهچهه بلبل و آواز هزار ، خورشیدی که هم طلوعش زیباست و هم غروبش ، اعضای خانواده مان ، دوستان واقعی و... صدها چیز دیگر که همه ما داریم اما معمولا از آن ها غافلیم.

تلاش منطقی برای بهره مندی بیشتر از امکانات مادی بد نیست اما به شرطی که ما را از اصل زندگی و داشته های فعلی مان محروم نکند.

سحر با من در آمیزد که برخیز

نسیمم گل به سر ریزد که برخیز

زرافشان دختر زیبای خورشید

سرودی خوش برانگیزد که برخیز

سبو چشمک زنان ازگوشه ی طاق

به دامانم درآویزد که برخیز

زمان گوید که هان گر برنخیزی

غریو مرگ برخیزد که برخیز

 

شعر از : فریدون مشیری